یک. میدانم کمی ضایع است که از تو ـ که نمیشناسمت ـ بخواهم که دعا کنی برای کسی ـ که نمیشناسیاش ـ ؛ ولی خواهش میکنم دعا کن. افهی "دعای ما بالاتر از سقف نمیرود" هم نگذار؛ که این روزهای بارانی، همه، مستجاب الدعوه هستند. تازه هم، دعای کسی در حقّ کسی دیگر، صاف میخورد به هدف اجابت. اینها را از خودم نمیگویم که. روایت است. باور کن.
دو. غیر از یک استکان چای، هیچی نخورد. تعارف هم فایده نداشت. تلفن که کرده بود گفته بود میآیم که حرف بزنم؛ فقط. "فقط"اش را آنقدر محکم گفت که باورم نمیشد، دارد جلوی چشمم حرف میزند و گریه میکند. هفت ـ هشت سال رفاقت، یک طرف، آن چند ساعت یک طرف.
سه. اصلاً مرده شور ببرد این وسواس را. انگار میکنی فقط به جای یک بار شستن دستت، دو بار میشوریاش؛ اما قصه دقیقاً از همین جا شروع میشود. از همین جا ... و کش پیدا میکند به آنجا که در و دیوار خانهات را کثیف و نجس ببینی و شوهرت را و بچهات را و احیاناً پدرت را و مادرت را و ... اوف؛ ولش کن؛ بیخ ِ ماجرا بیشتر از این است که بشود تا آخرش را ببینی.
چهار. یک موقعی برای هم میمُردند. زندگیشان، زبانزد خیلیها بود. پسرش که به دنیا آمد، خوشبختی برایشان سنگ تمام گذاشت دیگر. اما پای وسواس که باز شد به زندگیاش، ورق برگشت. آن اوایل، همه چیز، خیلی الکی و بیمزه بود؛ اما حالا همه چیز، جدی و تلخ است؛ بیماری عصبیاش، افسردگیاش، حتی تمام شدن تحمل شوهرش...
پنج. فکر میکردم، با آب و تاب، قصهی زندگیاش را تعریف میکنم برات؛ اما حالا ـ نمیدانم چرا ـ دستم نمیرود به نوشتن. ببین؛ زیاد شنیدهای لابد، زندگی آدمهایی را که اعتیاد، به روز سیاه کشاند. یکیش را بیاور توی ذهنت؛ جای مشکل قهرمان داستان، به جای اعتیاد، بگذار وسواس. قصهای که میخواستم برات بگویم همان است؛ به همان دردناکی؛ فقط فرق بزرگش این است که توی این قصه، امیدی هنوز هست به تولد دوبارهی یک خوشبختی.
شش. شاید دعای تو، مشکل گشا باشد...
16/9/88