یک. خیلی عجیب نیست. یعنی اصلاً عجیب نیست. خیلی هم عادی است تازه. دستگاهی که آنتی ویروس ندارد و روزی چند ساعت وصل می شود به ایتنرنت، کار کردنش ـ آن هم چند سال ـ عجیب است؛ نه خراب شدنش. حالا هم آمده ام خانه ی پدری و نشسته ام پشت این کامپیوتری که "نیم فاصله" ندارد و یک موقعی، ساعت ها پشتش می نشستم. آخ که بعضی چیزها، چقدر نوستالوژیک اند.
دو. به خیالم، قبول داری که آدم هر چقدر دستش از یک چیزی کوتاه می شود، به همان اندازه ـ شاید هم بیشتر ـ میلش زیاد می شود به آن. نمی دانم چرا. دور از جانت، انگار یک تخته مان کم است که تا چیزی را داریم، محلش هم نمیدهیم اصلاً، اما همین که چشم باز می کنیم و می بینیم نداریمش، دلمان هواش را می کند اساسی.
سه. اشتباه نکنم اگر، میزان قلقلک این احساس، در آدم های مؤنثِ متأهل ِ ملتزم به مسئولیت های خانه داری و همسرداری ای که دوران مجردی شان پر بوده از انواع و اقسام فعالیت های اجتماعی و خالی بوده از انواع و اقسام فعالیت های خانه داری، خیلی بیشتر است. [تا یادم نرفته بگویم که خیلی بدم می آید از این "ای"های نشانه ی نکره که بعد از یک اسم منتهی به "ای " می آیند؛ ولی توی این جمله، یک جورهایی خوش آهنگ شد نمی دانم چرا؛ که نوشتمش] یک تحقیق میدانی هم کرده ام برای علمی بودن این ادعا؛ که نتیجه اش هم ـ شکر خدا ـ مثبت بود. از این بابت "شکر خدا"، که فهمم شد آن افسردگی ِ کوتاه مدتِ دوران ِ بعد از ازدواج، یک چیز کاملاً طبیعی است برای اُناثی چون من.
چهار. این ها را امروز، دوباره، یادم آمد؛ امروز که بعد از مدت ها فرصت شد بروم توی آن کوچه ی کنار پارک دورشهر که سَرَش، یک مغازه ی فانتزی فروشی است و تَهَش، کلانتری و وسطش، بنیاد شهید استان و کنارش یک پارک کوچک با کاج های بلند و قشنگ ـ که حدسم می گوید ادامه ی کاج های پارک دورشهر بوده اند و نمی دانم چرا کاج های بینشان را بریده اند و ساختمان کرده اند ـ . رفته بودم که بروم کتابخانه ی تخصصی ِ ادبی؛ که مال ِ حوزه ی هنری ِ دفتر ِ تبلیغات است و قبل تر، آن جایی بود که حالا شده است ساختمان پزشکی «حکیم» و بعدترش توی یکی از کوچه های رو به روی کوچه ی ممتاز ِ صفائیه ـ و معلوم است که نمی دانم شماره ی چند و اصلاً بدانم، به چه دردت می خورد گفتنش؟ ـ. این که کجا بوده، شاید مهم نباشد، اما مهم است که هیچ کدامشان مناسب یک کتابخانه ی تخصصی ِ ادبی نبوده اند؛ الّا همین کوچه با آن کاج های بلند و پارک خلوتش؛ که هر بار می روم برای گرفتن کتاب، هوسم می گیرد بنشینم همان جا و زیر آن کاج ها، رمان را تمام کنم؛ اما هر بار نمی شود. دروغ نگفته ام اگر بگویم آن کتابخانه، آن کتاب ها، آن فضا ـ که بوی انبوه خاطرات استاد و دوره های داستان نویسی را می دهدـ، حتی آن آقای شبستری ـ که پل رسیدن به آن همه کتاب بود و توی این ده سال، موهاش سفید شده است کم کم ـ قشنگ ترین بخش خاطرات ایام نوجوانی ام هستند.
پنج. حالا که فکرش را می کنم می بینم حتی این اتاق با این سقف کوتاهش، این دستگاه با این فن پر سر و صداش، این چراغ با این نور زردش ـ که همیشه ی خدا، مادر، معترض بود چرا عوضش، مهتابی روشن نمی کنم ـ ، این قفسه های پر از کتاب، این کمد، میز تحریر، رختاویز، دستگاه پرینتر، حتی تر این قابِ رو به رو که پشت شیشه اش، برگه ی ابر و بادی نشسته که رُوش با نستعلیق، یک نفر ـ که نمی دانم کیست ـ نوشته «ای خدا ما را کربلایی کن؛ بعد از آن با ما هر چه خواهی کن؛ این دل تنگم غصه ها داره، گوئیا میل کربلا داره» و این پلاکی که آویزان شده از گوشه اش و رُوش نوشته «کربلای جبهه ها یادش بخیر»، همه شان، همه ی همه شان، پُرند از خاطرات ایام گذشته؛ خاطراتی که خیلی وقت ها، دلم، خیلی هوایشان را می کند...
88/10/20